تبليغاتX
و خداوند عشق را آفرید

 

  این قانون طبیعت است که هیچ کس به تنهایی نمی تواند

خوشبخت باشد، بلکه خوشبختی و سعادت را باید در سعادت و

 خوشبختی دیگران جستجو کرد .

                                                                                          ( ویلیام شکسپیر)

 

بوی خوش گل بر دست کسی که گلی را تقدیم دیگری کرده میماند... 

 

 چشم به راه آنچه ميخواهی نمان بلکه با تمام وجود آن را بجوی

 و بدان که در نيمه ي راه با تو ديدار خواهد کرد...

 

لشكر گوسفندان كه توسط يك شير اداره ميشود ،

می تواند لشکر شیران را که توسط یک گوسفند

  اداره مي شود ، شكست دهد .

                                                                                                ( نارسیس)

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 10:22 توسط نیلوفر |


 

آنچه هستی هدیه خداوند به توست و آنچه میشوی هدیه ی تو به خدا...

 پس بی نظیر باش  .............

 

همه ی عمر دیر میفهمیم......تو لحظه ها و دقیقه های آخر.....

وقتی عمر همه چیز داره تموم میشه........

 مثل وقت هایی که ..............

 زندگی تو لحظه های از دست دادن شیرین میشه

یه لحظه آفتاب تو هوای سرد غنیمت میشه

خدا تو موقع سختیها تنها پناهت میشه

یه قطره نور توی دریای تاریکی برات همه ی دنیا میشه

یه عزیز وقتی که از دست رفت برات همه کس میشه

پاییز وقتی که تموم شد  به نظرت قشنگ و قشنگ تر میشه

پاییز به نفس نفس افتاده................

هیچ کس مطمئن نیست که فردا رومی بینه یا نه..............

امروز تمام چیزها و ادمهای دور و برت رو خوب ببین........

زندگی خیلی طولانی نیست...............

زندگی خیلی طولانی نیست...............

 

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 9:18 توسط نیلوفر |


 

هنوز هم بعد از این همه سال، چهره‌ی ویلان را از یاد نمی‌برم.

 در واقع، در طول سی سال گذشته، همیشـه روز اول مـاه

 کـه حقوق بازنشستگی را دریافت می‌کنم، به یاد ویلان می‌افتم ...

ویلان پتی اف، کارمند دبیرخانه‌ی اداره بود. از مال دنیا، جز

 حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی دیگری نداشت. ویلان، اول ماه

 که حقوق می‌گرفت و جیبش پر می‌شد، شروع می‌کرد به حرف زدن ...

روز اول ماه و هنگامی‌که که از بانک به اداره برمی‌گشت، به‌راحتی

 می‌شد برآمدگی جیب سمت چپش را تشخیص داد که تمام

 حقوقش را در آن چپانده بود.

ویلان از روزی که حقوق می‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش

 ته می‌کشید، نیمی از ماه سیگار برگ می‌کشید، نیمـی از

 مـاه مست بود و سرخوش.

من یازده سال با ویلان هم‌کار بودم. بعدها شنیدم، او سی سال آزگار

 به همین نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره

 منتقل می‌شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود

 و سیگار برگ می‌کشید. به سراغش رفتم تا از او خداحافظی کنم.

کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن، عاقبت پرسیدم

 که چرا سعی نمی کند زندگی‌اش را سر و سامان بدهد تا از این

 وضع نجات پیدا کند؟

هیچ وقت یادم نمی‌رود. همین که سوال را پرسیدم، به سمت

 من برگشت و با چهره‌ای متعجب، آن هم تعجبی طبیعی و

 اصیل پرسید: کدام وضع؟

بهت زده شدم. همین‌طور که به او زل زده بودم، بدون این‌که

 حرکتی کنم، ادامه دادم:

همین زندگی نصف اشرافی، نصف گدایی!!!


ویلان با شنیدن این جمله، همان‌طور که زل زده بود به من، ادامه داد:

تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟

گفتم: نه !

گفت: تا حالا تاکسی دربست گرفتی؟

گفتم: نه !

گفت: تا حالا به یک کنسرت عالی رفتی؟

گفتم: نه !

گفت: تا حالا غذای فرانسوی خوردی؟

گفتم: نه !

گفت: تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟
گفتم: نه !

گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟


با درماندگی گفتم: آره، .... نه، ... نمی دونم !!!

ویلان همین‌طور نگاهم می‌کرد. نگاهی تحقیرآمیز و سنگین ....

حالا که خوب نگاهش می‌کردم، مردی جذاب بود و سالم.

 به خودم که آمدم، ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود.

 ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله‌ای را گفت.

جمله‌ای را گفت که مسیر زندگی‌ام را به کلی عوض کرد.

ویلان پرسید: می‌دونی تا کی زنده‌ای؟

جواب دادم: نه !

ویلان گفت: پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی.

                                          دست کم نصف ماه رو زندگی کنی. 

 

 منبع : وبلاگ سحرگاه اميد – علي عزيز

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 14:17 توسط نیلوفر |